با سلام 
در حال مطالعه برای غدیر بودم و بررسی اوصاف امیر مومنان در اشعار فارس و عرب که نا خوداگاه تصمیم گرفتم علی علیه السلام را در شعار مخالفانشان بیابم که به شعری از دشمن دیرین علی علیه السلام یعنی عمر و عاص برخوردم به نام جُلجُلیه که داستان جالبی دارد . 
وقتی که معاویه عمر و عاص را بر بلاد مصر حاکم کرد بعد از مدتی از او خراج مصر را درخواست کرد و عمرو عاص هم استنکاف (سرباز) زد . معاویه وی را تهدید به عزل از حکومت مصر کرد وی هم با سرودن یک مثنوی و یاداوری انکه هرچه را که تو داری از سرِ ترفندها و مشاوره های من است . 
و در شعر خود نیز اشاره بسیار زیبایی به حقانیت امیر مومنان در روز غدیر خم دارد و نهایتا به معاویه اینگونه فهماند که اگر بخواهی پاپیچ من شوی من حقایقی را برملا خواهم کرد البته با این مضمون که ای معاویه من بسان زنگِ آبروی تو هستم که بر گردن شتر حکومت اویزانم و هر بار که شتر سرش را به چپ و راست می چرخاند صدای زنگ آبروی تو به صدا در می اید و بااین جمله اورا تهدید به آبروریزی کرد گویند اشعار که به دست معاویه رسید فی الفور دستور داد کاری به کار عمر نداشته باشید 
در اینجا بخشی از این قصیده را برایتان درج می کنم :
معاویةُ الحالَ لا تجهلِ و عن سُبُلِ الحَقِّ لا تعدِلِ‏

نسیتَ احتیالیَ فی جِلّقٍ علی أهلِها یوم لُبْسِ الحُلِی‏

و قد أقبلوا زُمَراً یُهْرَعونَ مهالیعَ کالبقرِ الجُفَّلِ

و قولی لهم إنَّ فرضَ الصلاةِ بغیرِ وجودِکَ لمْ تُقبلِ‏

فَوَلَّوا و لم یعبئوا بالصلاةِ ورمت النفار الی القَسْطَلِ

و لَمّا عصیتَ إمام الهدی و فی جیشِهِ کلُّ مُستفحلِ‏

أَ بالْبَقر البُکْمِ أهلِ الشآمِ لأهلِ التقی و الحجا أَبتلی؟

فقلت نعم قم فإنّی أری قتالَ المُفضَّل بالأفضلِ‏

فبی حاربوا سیِّدَ الأوصیاءِ بقولی دمٌ طُلَّ مِن نعثلِ «4»

و کدتُ لهمْ أنْ أقاموا الرماحَ علیها المصاحفُ فی القَسْطَلِ‏

و علّمتُهمْ کشفَ سوآتِهم لردِّ الغَضَنفَرَةِ المُقبلِ‏

فَقامَ البغاةُ علی حیدرٍ و کفّوا عن المِشعَلِ المصطلی‏

نسیتَ محاورةَ الأشعریِّ و نحنُ علی دَوْمَةِ الجَنْدَلِ‏

ألینُ فیطمعُ فی جانبی و سهمیَ قد خاضَ فی المَقْتَلِ‏

خلعتُ الخلافةَ من حیدرٍ کخَلعِ النعالِ من الأرجلِ‏

و ألبستُها فیک بعد الإیاس کَلُبس الخواتیمِ بالأنمُلِ‏

و رقّیتُکَ المنبرَ المُشْمَخِرَّ بلا حدِّ سیفٍ و لا مُنصِلِ‏

و لو لم تکن أنت من أهلِهِ و ربِّ المقام و لم تَکْمُلِ‏

و سیّرتُ جیشَ نفاقِ العراقِ کَسَیْرِ الجَنوبِ مع الشمأَلِ‏

و سیّرتُ ذِکرَک فی الخافقینِ کَسَیرِ الحَمیرِ مع المحملِ‏

و جهلُکَ بی یا ابنَ آکلةِ ال کبودِ لأَعظَمُ ما أبتلی‏

فلو لا موازرتی لم تُطَعْ و لولا وجودیَ لمْ تُقبَلِ‏

و لولایَ کنتَ کَمِثْلِ النساءِ تعافُ الخروجَ من المنزلِ‏

نصرناک من جَهْلِنا یا ابن هندٍ علی النبإ الأعظمِ الأفضلِ‏

و حیث رفعناک فوقَ الرؤوسِ نَزَلْنا إلی أسفلِ الأسفَلِ‏

و کمْ قد سَمِعْنا من المصطفی وَصایا مُخصّصةً فی علی‏

و فی یومِ خُمٍّ رقی منبراً یُبلّغُ و الرکبُ لم یرحلِ

و فی کفِّهِ کفُّهُ معلناً یُنادی بأمرِ العزیزِ العلی‏

أ لستُ بکم منکمُ فی النفوسِ بأولی فقالوا بلی فافعلِ‏

فَأَنْحَلهُ إمرَةَ المؤمنینَ من اللَّهِ مُستخلف المُنحِلِ‏

و قال فمن کنتُ مولیً لَهُ فهذا له الیومَ نعمَ الولی‏

فوالِ مُوالیهِ یا ذا الجلا لِ و عادِ مُعادی أخی المُرْسَلِ‏

و لا تَنْقضُوا العهدَ من عِترتی فقاطِعُهُمْ بیَ لم یُوصِلِ‏

فَبخْبَخَ شیخُکَ لَمّا رأی عُری عَقْدِ حیدر لم تُحْلَلِ‏

فقالَ ولیُّکُم فاحفظوهُ فَمَدْخَلُهُ فیکمُ مَدْخَلی‏

و إنّا و ما کان من فعلِنا لفی النارِ فی الدرَکِ الأسفلِ‏

و ما دَمُ عثمانَ مُنْجٍ لنا من اللَّهِ فی الموقفِ الُمخجِلِ‏

و إنَّ علیّا غداً خصمُنا و یعتزُّ باللَّهِ و المرُسَلِ

یُحاسبُنا عن أمورٍ جَرَتْ و نحنُ عن الحقِّ فی مَعْزلِ‏

فما عُذْرُنا یومَ کشفِ الغطا لکَ الویلُ منه غداً ثمّ لی‏

ألا یا ابن هندٍ أ بِعتَ الجِنانَ بعهدٍ عهدتَ و لم تُوفِ لی‏

و أخسرتَ أُخراک کیما تنالَ یَسیرَ الحُطامِ من الأجزلِ‏

و أصبحتَ بالناسِ حتی استقام لک الملکُ من ملِکٍ محولِ‏

و کنتَ کمُقتنصٍ فی الشراکِ تذودُ الظِّماءَ عن المنهلِ‏

کأنَّکَ أُنسِیتَ لیلَ الهریرِ بصفِّینَ مَعْ هولِها المُهْولِ‏

و قد بتَّ تذرقُ ذَرقَ النعامِ حذاراً من البطل المُقبلِ‏

و حین أزاحَ جیوشَ الضلالِ وافاک کالأسد المُبسلِ‏

و قد ضاق منکَ علیکَ الخناقُ و صارَ بکَ الرحبُ کالفلفلِ

و قولک یا عمرو أین المفَرُّ من الفارسِ القَسْوَرِ المُسبلِ‏

عسی حیلةٌ منک عن ثنیِهِ فإنَّ فؤادیَ فی عسعلِ‏

و شاطرتنی کلَّ ما یستقیمُ من المُلْکِ دهرَکَ لم یکملِ‏

فقمتُ علی عَجْلَتی رافعاً و أکشِفُ عن سوأتی أَذْیُلِی‏

فستّرَ عن وجهِهِ و انثنی حیاءً و روعُکَ لم یعقلِ‏

و أنتَ لخوفِکَ من بأسِهِ هناک مُلئت من الأفکل.[1]

ترجمه اشعار 


1-ای معاویه! درباره حال من و چند و چون کارم خود را به نادانی نزن و قدمی از راه حق عدول نکن

 
2 - آیا فراموش کرده‌ای آن روز که تو زر و زیور حکومت به تن می‌کردی، چگونه با نیرنگ و حیله اهل دمشق را فریب دادم؟!

 
3 - گروه گروه شتابان به تو روی می‌کردند و مانند گاوهای رمیده ناله و جزع آن‌ها بلند بود.

 
4 - فراموش کرده‌ای که به آن‌ها گفتم: نماز واجب بدون وجود تو مورد قبول خداوند نیست؟!

 
5 - پس به دین پشت کرده و به نماز اعتنایی نمی‌کردند و این گله رمیده را به سوی گرد و غبار جنگ هدایت کردم.

 
6 - و آن زمان که در برابر پیشوای هدایت عصیان و تمرد کردی در حالی که در لشکرش مردان دلیری بود.

 
 7 - گفتی: آیا با افراد نامبارک و بدی که مثل گاوهای گنگ هستند به جنگ اهل تقوا و درایت بروم؟!

 
8 - گفتم: آری! برخیز که من جنگ را با این کسی که خدا به او برتری داده است، بهترین کار می‌دانم.

 
9 - این من بودم که آن‌ها را برانگیختم تا با سید اوصیاء علی(ع) به بهانه خونخواهی آن مرد احمق (عثمان) جنگ کنند.

 
10 - این من بودم که به لشکرت این نیرنگ را آموختم که نیزه‌هایی که بر آن‌ها قرآن زده بودند در میان گرد و غبار برافراشتند.

 
11 - و به افرادت آموختم که برای آنکه شیر بیشه جوانمردی از کشتن شما صرف نظر کند عورتتان را نمایان کنید.

 
12 - پس گنهکاران ستمگر علیه حیدر قیام کردند و از مشعل فروزان و گرمابخش هدایت دور نگاه داشته شدند. 

 
13 - آیا فراموش کرده‌ای که چگونه با ابوموسی اشعری در «دومة الجندل» مذاکره کردم.

 
14 - به نرمی سخن می‌گویم و طرف مقابل در خیراندیشی من طمع می‌کند در حالی که تیرهای مکر من در مواضع کشنده از بدن او فرو رفته است.

 
15 - به راحتی در آوردن کفش از پا، نیرنگ حیدر را از خلافت خلع کردم (و جامعه خلافت را از قامت علی در آوردم)

 
16 - و جامعه خلاقت را مانند انگشتری که به انگشت می‌کنند، بر تو پوشانیدم در حالی که تو خود از خلافت مأیوس بودی

 
17. و تو را بر منبر شامخ و بلند پیامبر اکرم(ص) بدون آنکه شمشیر تیزکنی و به جنگ بر آیی، بالا بردم.

 
18 - هر چند که تو شایسته این بلندی و صاحب مقام و کمال نبودی.

 
19 - و لشکری از منافقان اهل عراق را به حرکت در آوردم که مانند آن بود که جنوب و شمال را با هم همراه کنی.

 
20 - و این من بودم که نام تو را به افق‌های دور دست رساندم که مانند راه بردن الاغی با بار، سخت بود.

 
21 - ای پسر هند جگر خوار! اینکه تو مرا نشناسی بسیار بر من سنگین است. 

 
22 - اگر من وزیر و مشاور تو نبودم، هیچ‌گاه مردم از تو اطاعت نمی‌کردند و بدون وجود من تو را نمی‌پذیرفتند.

 
23 - اگر من نبودم تو همانند زنان در خانه می‌نشستی و از منزلت خارج نمی‌شدی.

 
24 - ای پسر هند! ما از روی نادای تو را در برابر «نبأ عظیم» و بهترین انسان‌ها یار کردیم.

 
25 - و هنگامی که تو را بالای سر مردم و در رأس امور قرار دادیم خود از پست به پایین‌ترین درجات رفتیم و به اسفل سافلین فرو افتادیم.

 
26 - در حالی که چه بسیار از مصطفی صفات و فضایل مخصوص علی را شنیده بودیم.

 
27 - آن روز که پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم بر منبر بالا رفت و امر خدا را در حالی که کاروان‌ها هنوز نرفته بودند به همه ابلاغ کردند.

 
28 - او دست علی را در دست خویش گرفته بود و به همه نشان داد و با صدای بلند به امر خداوند عزیز و بلند مرتبه ندا داد:

 
29 - «ای مردم! آیا من بر شما از خودتان سزاوارتر نیستم (و بر شما ولایت مطلقه ندارم)»؟ گفتند: آری! و هر چه می‌خواهی انجام بده.

 
30 - پس حکومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانید و اوست که خلافت خود را به هر که بخواهد می‌بخشد.

 
31 - و فرمود: «هر کس من مولای اویم از امروز این علی (ع) مولایی شایسته برای اوست».

 
32 - و دعا کرد: «ای خداوند ذوالجلال! دوست موالیان او باش و دشمنان برادر رسولت را دشمن بدار!

 
33 - ای مردم! پیمانی را که نسبت به عترت من بسته‌اید، نشکنید که هر کس از پیروی آن‌ها جدا شود در آخرت به من دسترسی نخواهد داشت.

 
34 - پس استاد تو وقتی که دید گره محکم پیمان ولایت و زعامت حیدر قابل گسستن نیست، بخ بخ گویان به او تبریک گفت.

 
35 - رسول خدا(ص) گفت: «علی ولی شما است و بر شما است که او را در میان خود حفظ کنید  و همان طور که با من رفتار می‌کردید با او برخورد کنید.

 
36 - و ما به همراه کردار و اعمال خود در پایین‌ترین درجه جهنم خواهیم بود.

 
37 - فردای قیامت -که روز شرمندگی ماست - خون عثمان ما را نجات نخواهد داد.

 
38 - علی که در قیامت به واسطه خدا و رسول در نهایت عزت است در آن روز دشمن ما خواهد بود.

 
39 - آن گاه خداوند متعال است نسبت به وقایعی که رخ داده و ما در آن‌ها دور از حق و در جبهه باطل بودیم، از ما حسابرسی می‌کند.

 
40 - آن روز که پرده از رخ حقیقت برداشته می‌شود، ما هیچ عذری نداریم و وای بر تو و من از این حال در روز قیامت.

 
41 - ای پسر هند! در برابر پیمانی که با من بسته بودی و به آن وفا نکردی، بهشت را فروختی.

 
42 - برای رسیدن به مال ناچیز دنیا در برابر نعمت بی‌پایان و فراوان آخرت، آخرتت را از دست داد. 43 - صبح کردی و دیدی مردم پیرامونت را گرفته‌اند و حکومت برایت آماده شده، حکومتی که از دیگری به تو رسیده و ناپایدار است.

 
44 - تو مثل صیادی بودی که تور می‌اندازد و انسان‌ها فریب می‌دهی و تشنگان را از نهر آب دور می‌کنی.

 
45 - گویا «لیلة الهریر» را در جنگ صفین با آن همه ترس و وحشتی که داشت فراموش کرده‌ای. 46 - چنان ناتوان شده بودی که از ترس دلیر مردی که به تو روی کرده بود مانند شتر مرغ به خود  غائط کردی.

 
47 - هنگامی که لشکر گمراهی را از هم پاشید و همچون شیری ویرانگر تو را به هلاک افکند.

 
48 - در تنگنای بسیار شدیدی قرار گرفته بودی و میدان گسترده برایت تنگ راهه‌ای باریک شده بود.

 
49 - به من گفتی: ای عمرو! از چنگال جنگاوری نیرومند که چون سیل سرازیر می‌شود به کجا فرار کنیم؟

 
50 - مگر آنکه تو ای عمرو! در برابر حملا مکرر او حیله‌ای کنی، کاری بکنی که قلب من در تب و تاب است.

 
51 - آن گاه که حکومتت کامل نشده بود قول دادی که هر مقامی به دست می‌آوردی با من نصف کنی.

 
52 - من هم برخاستم و با سرعت به کار افتادم تا آنجا که دامن لباسم را (در برابر امیرالمؤمنین) بالا زدم و عورتم را نمایان کردم

 
53 - پس حیای او موجب شد که روی خود را بپوشاند و از قتل من منصرف شود و این چیزی است که عقل تو بدان قد نمی‌دهد.

 
54 - اما تو از ترس دلیری او مثل بید به خود می‌لرزیدی.

 
55 - وقتی که حکومت بر مردم را به دست آوردی و عصای فرمانروایی به دستت رسید

 
56 - کوه‌هایی از مال و جاه و ملک فراوان به دیگران عطا کردی و به من و به اندازه یک ذره خردل هم ندادی.

 
57 - حکومت مصر را به عبدالملک بخشیدی و این کار تو جز ستم در حق من چیزی نبود.

 
58 - هر چند که تو به آن (حکومت مصر) طمع داشتی، اما بدان که مرغ سنگخوار از دست شاهین گریخت (و این حکومت از دستت رفت)

 
59 - اگر از خیر حکومت مصر و خراج آن نگذری، من آماده و بی‌تاب کارزار و به هراس افکندن شما هستم.

 
60 - با سپاهی آماده و سرفراز و شمیرهایی تیز و نیزه‌های بر افراشته.

 
61 - پرده غرور تو را پاره خواهم کرد و خوابیده داغدار (یتیمانی که پدرانشان به خاطر تو کشته شده‌اند) را بیدار می‌کنم (و علیه تو تحریک می‌کنم).

 
62 - تو از حکومت بر مؤمنان و ادعای خلافت دور هستی.

 
63 - تو به اندازه ذره‌ای در حکومت حقی نداری و قبل از تو اجدادت هم چنین حقی نداشتند.

 
64 - ای معاویه! چه نسبتی می‌تواند میان تو و علی باشد؟! علی چون شمشیری (بران) است و تو بمانند داسی (کند).

 
65 - علی که چون ستاره آسمان است کجا و تو که چون ریگی بیش نیستی کجا؟!

 
66 - ای معاویه! اگر تو در امر حکومت به آرزویت رسیدی، به خاطر آن بود که به گردن خود زنگوله رسوایی آویختم (و آگاه باش که در گردن من زنگوله‌ای است که اگر گردنم را تکان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد).